وای بر من... گر تو آن گم کرده ام باشی........ وای بر من
می روم
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم .
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش .
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی .
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را
غریبه
كه نقاب آشنا به چهره داشت
آری
حالا كه نگاه میكنم
برای تو
غریبه ای بیش نبودم
غریبه ای كه شوق آشنا بودن
قلبش را می لرزاند
اما دریغ
دریغ كه سرابی بود
رویای با تو آشنا بودن
حالا می فهمم
از هر غریبه ای غریبه تر بودم ...

دریغ از یک نگاه
می چکد
از خانه خانه ی دل
خون سیاه
خونی که تو به دلم کردی ..
با دریغ از یک نگاه !!
کاش
وقتی انقدر سرد و بی حس،مغرور... از جلوی چشمام رد میشی
کاش می شد بهت بگم که چقدر بهت محتاجم
وقتی حتی خودمم واسه خودم غریبه ام،وقتی توی آینه هم تورو می بینم
کاش میتونستم،کاش این قدرت رو داشتم تا بهت بگم که چقدر برام آشنایی
وقتی هیچ چاره ای نمی بینم،وقتی تو رو قله دست نیافتنی می بینم
کاش تو میشدی چاره من،کاش میتونستم خستگی راه رو تحمل کنم و کاش تو دستت رو برام دراز می کردی
وقتی فقط نگات می کنم و هیچی به زبونم نمیاد
کاش می تونستم بگم که چقدر دوستت دارم و همه وجودم پر شده از سیمای مهتابیت
کاش میدونستی که نمی دونم باید چیکار کنم از دست ترس نداشتنت
کاش خدا به زبونم قدرت می داد حالا که به چشمام قدرت گفتن حرف دلم رو نداده
کاش خدا تورو واسه من بخواد!!
قصه
قصه ام را از كجا شروع كنم...
از كجا باید اغاز كنم سرگذشت بی كسی ام را...
تنهای تنها در ویرانی ستاره ها...
گریه پیشه می نویسم از تو...
در اشفتگی سكوت این دشت...
صدای مرا می شنوی یا نه؟؟؟...

فقط میدوم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
تا صبحی دیگر
طلوعی دیگر ...................

گمشده ها
روزها می گذرد و اندوه در من بزرگتر می شود .
آنقدر بزرگ كه از قلبم بیرون می ریزد .
روی سپیدی كاغذ سر می خورد .
من و دست نوشته هایم سالهاست كه منتظریم پشت درهای شك و رابطه .
من و دست نوشته هایم همیشه با هم بوده ایم .
آنجا كه غربت مرا شكسته بود و دوست در برم نبود .
تمام سیاهی های شهر بر من هجوم آورده و من نام كوچك خود را فراموش كرده ام ....

حالا
حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشك هایم نشود

پاییز
دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید....
بی تو این باغ پر از پاییز است...!

باران
پارسال با او زیر باران راه می رفتم...
امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشک هایم دیدم...
شاید باران پارسال اشک های فرد دیگری بود.

باران، سلام
پنجره باز شد
باران، سر رسید
سلام كرد
و دست كشید
روی غبار غمی
كه سالها بود
خوابیده بود
تنم لرزید
سرد نبود
باد كه شانه بالا انداخت
تازه فهمیدم كه
جا مانده ام
به سرم زد
گریه كنم
زیر چتر باران
چه كیفی دارد
ترانه شدن
من میخواندم
و باران
گریه میكرد
به ساعت عشق
وقت مردن بود
و من
ترانه شدم
مسیر باد هر كجا كه باشد
عاقبت
به گوش او خواهم رسید
باران
سلام!
هنوز
هنوز هم فراموشت نکرده ام
با اینکه فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با اینکه صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا میبینمت
با اینکه به دیدنم نیامده ای
هنوز هم با عشقت پابرجایم
با اینکه خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همانطور مقدس دوست میدارمت
با اینکه زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با اینکه چشم به چشم دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس نگرانی های توام
با اینکه از همه آدمها بریده ای

غرور ابلهانه
مرا تنها بگذار با ابر های درونم
بگذار برای این غرور ابلهانه صبحگاهی چاره ای اندیشم
بگذار تا فرصت له کردن این غرور را بیابم ، قبل از له شدن رابطه مان

و چه دور و چه نزدیک
امشب دستانم سخت صدایت می زند
و تو بی هیچ نجوا و ندایی
مرا در سکوت، سکون و سقوط رها کرده ای
بی هیچ نگاهی
چشمانم
فقط جاده به تو رسیدن را
نشانه رفته
پاهایم
توان ندارد جاده خوشبختی را
تنها بپیماید
دریچه قلب کوچکم
به روی تو گشوده شده
تا که بیایی و بمانی
گوش هایم
به دنبال صدای تواند
که فریاد بزنی
دوستت دارم
نگذار بیاید
آن لحظه ای
که دیگر نتوانم
از اکسیژن هوای تو
تنفس کنم
من در اندیشه با تو و بی تو
و چه دور و چه نزدیک

سیاه بازار...
به دنبال
نوشته ای
با امضای تو
چه فراوان یافت می شود در این سیاه بازار...
چه کمیاب صداقت...
و چه فراوان خیانت...
ترک عادت نکرده ای
چون هنوز داروی ترک اعتیاد تو به بازار نیامده...
این هم شاید دلیلی...
برای تو که همواره در پی پیچاندنی...
در آن روز که
تو بچیچی و جاده نپیچد
طنین صدایم را خواهی شنید ...
شاید آن وقت
خیلی دیر باشد...

تبلیغات
